تبلیغات
عشق مخفی - اینم یک شعر که عنوانی براش پیدا نکردم

اینم یک شعر که عنوانی براش پیدا نکردم

چهارشنبه 12 مرداد 1390 03:12 ب.ظ

نویسنده : hadi takpar
ارسال شده در: اشعار عاشقانه ،
خواب و خیالنازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 مرداد 1390 05:37 ب.ظ